شازده کوچولو از گل پرسید آدمها کجان؟
گل گفت:باد به اینور و آنورشان می برد!
این بی ریشگی حسابی اسباب دردسرشان شده!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 15:24  توسط اتوسا
|
اگر بالا نمی رویم لااقل سیبی باشیم که در
افتادن اندیشه ای را بالا می برد... (مهاتما گاندی)
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 21:53  توسط مهرنوش
|
قرآن کتابی است که نام بیش از 70 سوره اش از مسائل انسانی گرفته شده است و بیش از 30 سوره اش از پدیده های مادی و تنها 2 سوره اش از عبادات! آن هم حج و نماز !
کتابی است که شماره آیات جهادش با آیات عبادتش قابل قیاس نیست...
این کتاب از آن روزی که به حیله دشمن و به جهل دوست لایش را بستند، لایه اش مصرف پیدا کرد و وقتی متنش متروک شد، جلدش رواج یافت و از آن هنگام که این کتاب را ــ که خواندنی نام دارد ــ دیگر نخواندند و برای تقدیس و تبرک و اسباب کشی بکار رفت، از وقتی که دیگر درمان دردهای فکری و روحی و اجتماعی را از او نخواستند، وسیله شفای امراض جسمی چون درد کمر و باد شانه و ... شد و چون در بیداری رهایش کردند، بالای سر در خواب گذاشتند وبالاخره، اینکه می بینی؛ اکنون در خدمت اموات قرارش داده اند و نثار روح ارواح گذشتگانش و ندایش از قبرستان های ما به گوش می رسد
دكتر علي شريعتي
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 21:0  توسط اتوسا
|
درون توست اگر خلوتيست و انجمنيست
برون ز خويش كجا ميروي جهان خاليست!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 23:22  توسط مهرنوش
|
در عجبم از مردمی که خود زیر بار ظلم و ستم زندگی می کنند و بر حسینی میگریند که آزادانه زیست و آزادانه مرد!
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 23:30  توسط اتوسا
|
وفادارى؟ ....... خدا بيامرزدش
صداقت؟ .... يادش گرامى
غيرت؟ ..... به احترامش يك لحظه سكوت
معرفت؟ ..... يابنده پاداش ميگيرد
مرام؟....... قطعه شهدا
عشق؟ ..... از دم سقط...
واقـــعــــا به کــــــجـــــــا چــــنـــــیـــــــن شـــــتـــــابـــــان!!؟
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 16:45  توسط اتوسا
|
سعي كنيد مانند توپ باشيد زيرا توپ هر چقدر محكم تر به زمين ميخورد بيشتر اوج ميگيرد
+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت 15:43  توسط مهرنوش
|
در روزهای خوبتان بدانید که همین خاطرات بعداً شما را دیوانه میکند ... !
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 15:11  توسط اتوسا
|
مـا عــادت کـردیـم وقـتـی تـوی خــونـه فــیـلم مـی بـیـنـیم ، تمام که شد و بـه تـیتـراژ رسـید دسـتـگاه رو خـامــوش کـنـیـم یـا اگــه تـوی ســیـنما بـاشــیم ســالـن رو تــرک کــنـیم .مـا تـوی زنــدگـیـمون هـم هـیـچ وقــت کــســانی کــه زحــمـت هـای اصــلـی رو بــرای مــا می کشن نـمی بـیـنیم ، ما فـــقـط کــســانـی رو دوســت داریـم بـبـینـیم کــه بــرامـون نـقـش بــازی مـی کـنن .
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم مرداد 1390ساعت 17:40  توسط اتوسا
|
آدمهاي ساده را دوست دارم. همان ها که بدي هيچ کس را باور ندارند. همان ها که براي همه لبخند دارند. همان ها که هميشه هستند، براي همه هستند. آدمهاي ساده را بايد مثل يک تابلوي نقاشي ساعتها تماشا کرد؛ عمرشان کوتاه است. بسکه هر کسي از راه مي رسد يا ازشان سوءاستفاده مي کند يا زمينشان ميزند يا درس ساده نبودن بهشان مي دهد. آدم هاي ساده را دوست دارم. بوي ناب “آدم” مي دهند
+ نوشته شده در یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 10:52  توسط اتوسا
|
دلی را نشکن شاید خانه خدا باشد
کسی را تحقیر مکن شاید محبوب خدا باشد
از کمک کوچکی دریغ مکن شاید کلید بهشت باشد
سر نماز اول وقت حاضر شو
شاید آخرین دیدارت با خدا باشد در زمین ...
مشکن دلي را که چشم اميدش به دست توست
خواهد گذشت بر او ، وليکن شکست ازان توست
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم تیر 1390ساعت 10:51  توسط اتوسا
آنچه میخواهیم نیستیم و آنچه هستیم نمیخواهیم ٬ آنچه دوست داریم نداریم و آنچه داریم دوست نداریم ٬ و عجیب است هنوز امیدوار به فردائی روشن هستیم ساعتها را بگذارید بخوابند . بیهوده زیستن را نیازی به شمردن نیست
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 10:50  توسط اتوسا
|
سادگی را دوست دارم چون با صداقت است, هیچ دروغی درآن راه ندارد مانند کودکی است که با چشمان معصوم اش به همه نگاه میکند و با معصومیتش هزاران حرف به دنیا میزند
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت 12:27  توسط مهرنوش
|
lمرتب به ما گفته اند : مثل بچهء آدم رفتار كن...و ما هنوز نمى دانيم بين هابيل و قابيل كدام يك را انتخاب كنيم
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم خرداد 1390ساعت 12:3  توسط اتوسا
|
حافظ
اگر ان ترك شيرازي به دست ارد دل ما را / به خال هندويش بخشم ثمر قند و بخارا را
امير نظام گروسي
اگر ان كرد گروسي به دست ارد دل ما را / بدو بخشم تن و جان وسر و پا را / جوانمردي به ان باشد كه ملك خويش بخشي / نه چون حافظ كه ميبخشد ثمر قند و بخارا را
دكتر انوشه
اگر ان مهرخ تهران به دست ارد دل ما را / به لبخند ترش بخشم تمام روح و معنا را / سر و دست و تن و پا را به خاك گور ميبخشند / نه بر ان مه لقاي ما كه شور افكنده دنيا را
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 22:1  توسط مهرنوش
|
پدر ... مادر ... نماز تو یک ورزش تکراری است بدون هیچ اثر اخلاقی و اصلاح عملی و حتی نتیجه بهداشتی ! که صبح و ظهر و شب انجام می دهی اما نه معانی الفاظ و ارکانش را می دانی و نه فلسفه حقیقی و هدف اساسی اش را می فهمی. تمام نتیجه کار تو و آثار نماز تو این است که پشت تو قوز درآورد و پیشانی صافت پینه بست و فرق من بی نماز با تو نمازگزار فقط این است که من این دو علامت تقوی را ندارم!
تو می گویی: نماز خواندن با خدا سخن گفتن است. تصورش را بکن کسی با مخاطبی مشغول حرف زدن باشد اما خودش نفهمد که دارد چه می گوید؟ فقط تمام کوشش اش این باشد که با دقت و وسواس مضجکی الفاظ و حروف را از مخارج اصلی اش صادر کند. اگر هنگام حرف زدن "ص" را "س" تلفظ کند حرف زدنش غلط می شود اما اگر اصلا نفهمد چه حرفهایی می زند و به مخاطبش چه می گوید غلط نمی شود!
اگر کسی روزی پنج بار و هر بار چند بار با مقدمات و تشریفات دقیق و حساس پیش شما بیاید و با حالتی ملتمسانه و عاجزانه و اصرار و زاری چیزی را از شما بخواهد و ببینید که با وسواس عجیبی و خواهش همیشگی خود را تلفظ می کند اما خودش نمی فهمد که چه درخواستی از شما دارد چه حالتی به شما دست می دهد؟ شما به او چه می دهید؟ و وقتی متوجه شدید که این کار برایش یک عادت شده و یا بعنوان وظیفه یا ترس از شما هم انجام می دهد دیگر چه می کنید؟ گوشتان را پنبه نمی کنید؟
اگر خدا از آدم خیلی بی شعور و بلکه آدمی که مایه مخصوص ضد شعور دارد بدش بیاید همان رکعت اول اولین نمازش با یک لگد پشت به قبله از درگاه خود بیرونش می اندازد و پرتش می کند توی بدترین جاهای جهان سوم تا در چنگ استعمار همچون چهارپایان زبان بسته ی نجیب بار بکشد و خار هم نخورد و شکر خدا کند و در آرزوی بهشت آخرت در دوزخ دنیا زندگی کند و در لهیب آتش و ذلت و جهل و فقر خود ابولهب باشد و زنش حماله الحطب!!!
و اگر خدا ترحم کند رهایش می کند تا همچون خر خراس تمام عمر بر عادت خویش در دوار سرسام آور بلاهت دور زند و دور زند و دور زند...... و در غروب یک عمر حرکت و طی طریق در این" مذهب دوری" به همان نقطه ای رسد که صبح آغاز کرده بود. با چشم بسته تا نبیند که چه می کند و با پوز بسته تا نخورد از آنچه می سازد! و این است بنده مومن آنچه عفت و تقوی می گویند.
کجایی پدر مومن من... مادر مقدس من... وای بر شما نمازگزارانی که سخت غافلید و از نماز نیز. در خیالتان خدای آسمان را نماز می برید و در عمل بت های قرن را. خداوندان زمین را... بت هایی را که دیگر مجسمه های ساده و گنگ و عاجز عصر ابراهیم و سرزمین محمد نیستند...
« دکتر علی شریعتی »
( پدر ، مادر ، ما متهمیم )
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390ساعت 20:50  توسط اتوسا
|
ما بده کاریم
به یکدیگر
و به تمام دوستت دارمهای نا گفته ای
...
که پشت دیوار غرورمان ماندند
و ما آنها را بلعیدیم
...تا نشان بدهیم منطقی هستیم
حالا ما مانده ایم
و این همه بدهی
و این همه دوست داشتنهای فروخورده
و دو جفت قلب و احساس زخمی
ویک جفت غرور سالم اما مخّرب
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت 19:38  توسط اتوسا
|
تیغ روزگار شاهرگ کلامم را چنان بریده ، که
سکوتم بند نمی آید...
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم فروردین 1390ساعت 21:43  توسط مهرنوش
|
يادمون باشه به تقويمها اعتباري نيست اگر در نگاه دلها تحولي رخ داد سال نو مبارك
+ نوشته شده در شنبه ششم فروردین 1390ساعت 11:49  توسط مهرنوش
سلام به همه ي دوستاي عزيزم
به خاطر غيبت نسبتا طولاني كه داشتم عذرخواهي ميكنم و از اتوسا جونم تشكر ميكنم كه به وبلاگ سر ميزنه!
ولي حالا اومدم بگم:
سال نو همگييييييييي مبارررررررررررررررك
با ارزوي شادي و موفقيت روزافزون
+ نوشته شده در شنبه ششم فروردین 1390ساعت 11:48  توسط مهرنوش
سال نو بر تمام ایرانیان نیک سرشت و نیک پندار و نیک کردار فرخنده باد
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 12:56  توسط اتوسا
جشن اتش(چهارشنبه سوري) را به تمام ايرانيان نيك سرشت و نيك پندار و نيك كردار تبريك مي گوييم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389ساعت 13:47  توسط اتوسا
|
چه بسیارند کسانی که همیشه حرف می زنند بی آنکه چیزی بگویند و چه
اندکند کسانی که حرفی نمی زنند اما بسیار می گویند
+ نوشته شده در جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 22:14  توسط اتوسا
|
غریب است دوست داشتن. وعجیب تر از آن است دوست داشته شدن...
وقتی میدانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...
ونفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده ؛ به بازیش
میگیریم
هر چه او عاشقتر ، ما سرخوشتر،هر چه او دل نازکتر ، ما بی رحم
تر ...
تقصیر از ما نیست ؛ تمامی قصه های عاشقانه، اینگونه به گوشمان
خوانده شدهاند...
وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم، وقتی که دیگر رفت من به
انتظارآمدنش نشستم،
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست داشته باشد من او را دوست
داشتم،
وقتی که او تمام کرد من شروع کردم ، وقتی او تمام شد من آغاز شدم
وچه سخت است تنها شدن!
چه غم انگیز است وقتی که چشمه ای سرد و زلال در برابرت می جوشد و می
خواند و می نالد ،
تو تشنه ی آتش باشی و نه آب. و چشمه که خشکید ، و چشمه که از آن آتش
که تو تشنه ی آن بودی ،
بخار شد و به هوا رفت و آتش کویر را تافت و در خود گداخت و از زمین
آتش رویید
و از آسمان آتش بارید ، تو تشنه ی آب گردی و نه
آتش!!!
و بعد ، عمری گداختن از غم نبودن کسی که تا بود ، از غم نبودن تو می
گداخت ...!
رسم زندگی این است
یک روز کسی را دوست داری
و روز بعد تنهائی
به همین سادگی او رفته است
و همه چیز تمام شده است
مثل یک میهمانی که به آخر می رسد
و تو به حال خود رها می شوی
چرا غمگینی؟
این رسم زندگیست
تو نمی توانی آن را تغییر دهی
دكتر علي شريعتي
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت 22:8  توسط اتوسا
|
دکتر شریعتی: «کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود، آن هم به سه دلیل:
اول آنکه کچل بود،
دوم اینکه سیگار می کشید،
و سوم – که از همه تهوع آور بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت.
چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم، آن پسر قوی هیکل
ته کلاس را دیدم در حالیکه زن داشتم، سیگار می کشیدم و کچل شده بودم،
و تازه فهمیدم که خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران ابراز انزجار می کند که در خودش وجود دارد.
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 15:36  توسط اتوسا
|
آموخته ام که یا تو رفتارت را کنترل می کنی یا رفتار تو را کنترل می کنند .آموخته ام گاهی اوقات از کسانی که انتظار داری در هنگام شکست تو را
یاری کنند، سخت ترین ضربه را خواهی خوردو چه بسا خود آنها عامل شکست تو باشند.
آموخته ام که گاهی اوقات حق دارم عصبانی شوم اما این حق را ندارم که
ظالم و ستم کار باشم
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 20:55  توسط اتوسا
|
در این عمر
گریزنده که گویی جز خیالی نیست
تو آن جاودان را در جهان خود ،
پدید آور
که هر چیزی فراموش است و آن دم را زوالی نیست
در
آن آنی که از خود بگذری واز تنگ خودخواهی
برایی در فراخ روشن
فردای انسانی
در آن آنی که دل ، برهانده از وسواس شیطانی
روانت
شعله ای گردد ، فرو سوزد پلیدی را
بدرّد موج دودآلود شک و نا امیدی
را
به سیر سال ها باید تدارک دید آن آن را
چه صیقل ها که
باید داد از رنج و طلب جان را
به راه خویش پای افشرد و ایمان داشت
پیمان را
تمام هستی انسان گروگان چنان آنی است
که بهر آزمون
ارزش ما طُرف میدانی است
در این میدان اگر پیروز گردی ، گویمت
گُردی
وگر بشکستی آن جا زودتر از مرگ خود مُردی
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 12:23  توسط مهرنوش
|
قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان
آوازت بلند می شود همه از هم می پرسند " چه کس مرده است؟ چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است.قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین
مبدل کرده ام.یکی ذوق می کند که ترا بر روی برنج
نوشته،یکی
ذوق میکند که ترا فرش کرده ، یکی ذوق می کند که ترابا طلا نوشته ، یکی به خود می
بالد که ترا در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و … آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا
موزه سازی کنیم ؟قرآن! من شرمنده توام اگر حتی آنان که تو را می خوانند و ترا می شنوند ،
آن چنان به
پایت می
نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند .. اگر چند آیه از تو را
بهیک
نفس بخوانند مستمعین فریاد می زنند ” احسنت …! ” گویی مسابقه نفس است.
قرآن ! من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای حفظ کردن تو با
شماره صفحه ، خواندن تو آز آخر به اول ،یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟ ای کاش
آنان که ترا حفظ کرده اند ، حفظ کنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نکنند
خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو
.
آنان که وقتی ترا می خوانند چنان حظ می کنند ، گویی که قرآن
همین الان به ایشان نازل شده است.
آنچه
ما با قرآن کرده ایم تنها بخشی از اسلام است که به صلیب جهالت کشیدیم
دكتر علي شريعتي
خواهشا نظرتون رو در مورد مطلب بالا بنويسيد.متشكرم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم دی 1389ساعت 14:20  توسط اتوسا
|
روی دلای آدما هرگز حسابی وا نکن
از در نشد از پنجره، زوری خودت رو جا نکن
آدمکای شهر ما، بازیگرایی قابلن
وقتش بشه یواشکی رو قلب هم پا می ذارن
تو قتلگاه آرزو عاشق کشی زرنگیه
شیطونک مغزای ما دلداده دورنگیه
دلخوشی های الکی، وعده های دروغکی
عشقاشونم خلاصه شد، تو یک نگاه دزدکی
آدمکای شب زده، قلبا رو ویرون میکنن
دل ستاره ی منو، از زندگی خون میکنن
ستاره ها لحظه ها رو، با تنهایی رنگ میزنن
به بخت هر ستاره ای، آدمکا چنگ میزنن
عمری به عشق پر زدن قفس رو آسون میکنن
پشت سکوت پنجره چه بغضی بارون میکنن!
مردم سر تا پا کلک، رفیق جیب هم میشن
دروغه که تا آخرش، همدل و هم قسم میشن
رو دنده حسادتا زندگی رو میگذرونن
عادت دارن به بد دلی نمی تونن خوب بمونن
قصه روزگار اینه، به هیچ کسی وفا نکن
روی دلای آدما، هرگز حسابی وا نکن
+ نوشته شده در جمعه هفدهم دی 1389ساعت 15:39  توسط اتوسا
|
اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم دی 1389ساعت 19:26  توسط مهرنوش
|